دانشجو و دانشگاه
امان از این دانشگاه پر دنگ و فنگ مشکل پشت مشکل و دل همیشه تنگ
دانشجو خودش را می کند قشنگ به خود می زند هزاران ژل و رنگ
کند آسی زخود شانه وآینه و سشوار زدستش آن بی زبانان را نیست راه فرار
نشیند بر سر کلاس همچو مـــاست هر آنچه استاد گوید ، ِبدان بر فناست
یکی درفکرشهرش، یکی درفکر کار دیگری را خداخداست کی رود به بازار
جزوه ها جمع گشته اند همچو سیلو گر پرسی دلیلش ، گویند هستی هلو
پرسد دانشجو سوال درسی ، استاد را گویند بچه ها ، بنگرید آن خر خوان را
درس خوان بودیم در ابتدای سال کنون نه انگیزه آن داریم نه حال
ندارد فرقی زرنگ باشی یا تنبل حفظ امتحان برایت هست راه حل
شود چهارشنبه و رسد امید دیدار نه دیدار یار، بلکه رفتن بسوی بازار
جیبش بنگری ، جیبیست پــــاره نمی دانم ، شایــــد هم رود بهر نظاره
البته با اجازه آقای وش جسارت شعری نشه









